UnLiMiTeD

زندگی هر انسانی یک راه دشوار درست دارد و هزاران راه آسان غلط

مردی که مرده بود

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟ اما چند مرد که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومی‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.
 
کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو

ارسال شده توسط FiAuAhR 1391/02/28 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

نشان لیاقت


شاید اگر در کشوری هم چون فرانسه می زیست نشان شوالیه لیاقت را دریافت می کرد
یا در ژاپن اگر بودی نشان امپراطوری را.

اما در ایرانِ قحطی زده از قانون و نظم و درایت،فارغ از رنگها و سیاستها ؛ بالاترین نشان لیاقت را از لبخند کودکان معصومی دریافت نمود که او را ناجی سلامتی خود ...می دانند.
از دعای خیر هزاران مادری که به همت بلند و تلاش والای او کودکانشان جانی دوباره یافتند.
بانو سعیده قدس،موسس بنیاد حمایت از کودکان سرطانی"محک" که به حق باید او را گنجینه ی ملی ایران زمین نامید
آنگاه که کیانای دوساله اش دچار سرطان شد و پایش به بیمارستان شهدای تجریش باز شد، هیچگاه فکرش را نمی کرد که این شراب تلخی که تقدیر به کامش چشانده و این داغ و دریغی که آسمان به دامانش نشانده و فشانده، همه در کارِ شستن چشمهایی است که قرار است زین پس جور دیگری ببینند و بیندیشند و بزیَند. آنگاه که در راهروهای بیمارستان که به دالان مرگ می ماند بالا و پایین می رفت و پشت درهای بسته و مراقبت های ویژه، خشم عریان روزگار و حرمان مردمان بیقرار را می دید، نذر و نیتی کرد به حرمت انسان و به درازای همه عمر باقیمانده اش. عشق بدون مرز که شعله گرفت، بی اعتنا و تمنا به چاله ها و گردنه های دیوانی و دولتی، خود دست بکارِ ستردن و ستاندن یأس و ستوه از سطور درهم و برهم سیمای جماعتی مستأصل شد و با ساخت استراحتگاهی برای آنان و دفتری در زیرزمین ساختمانی در چیذر شروع کرد تا که امروز به تنها بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان در خاورمیانه برسد. امروز و در این میانه و زمانه کند و سردرگم و دولت زده، "محکِ" مردم نهاد او بی های و بی هیاهو بیش از یک سوم جامعه کودکان سرطانی کشور را پوشش کامل می دهد. او در سال 2008 در فهرست منتشره از سوی وال استریت ژورنال، جزء 50 زن برتر جهان معرفی شد. "سعیده قدس" واقعا یک الگوست. کمی کاش یاد بگیریمش..

ارسال شده توسط FiAuAhR 1391/02/27 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

یکی بود یکی نبود

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
 
 
سخن روز : به اروپا رفتم اسلام بود مسلمان نبود ، به ایران آمدم همه مسلمان بودند ولی اسلام نبود!!!

ارسال شده توسط FiAuAhR 1391/02/26 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

حجاب اجباری یست یا نیست

عکاس  آلن کلر   سال 1356    مقابل یک جواهر فروشی در شهر قم


آیت الله طالقانی یا (به تعبیر خمینی) ابوذر زمان  در سخنرانی بزرگی که 20 مهر57 در روزنامه اطلاعات چاپ شد گفت : حتی برای زن های مسلمان هم در حجاب اجباری نیست چه برسد به  اقلیتهای مذهبی ...ما نمی گوییم زنها به ادارات نروند و هیچ کس هم نمی‌گوید...زنان عضو فعال اجتماع ما هستند...اسلام و قرآن و مراجع دین میخواهند شخصیت زن حفظ شود. هیچ اجباری هم در کار نیست. مگر در دهات ما از صدر اسلام تا کنون زنان ما چگونه زندگی می‌کردند؟ مگر چادر می پوشیدند؟...کی در این راهپیمایی ها زنان ما را مجبور کرده که با حجاب یا بی حجاب بیایند؟ این ها خودشان احساس مسئولیت کردند. اما حالا اینکه روسری سر کنند یا نکنند باز هم هیچکس در آن اجباری نکرده است.


چه بود چه شد !!!

ارسال شده توسط FiAuAhR 1391/01/24 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

جوک رشتی، ناموس ، قتل و جنایت!

یادداشتی از پرفسور بیات استاد بخش جامعه شناسی در دانشگاه تهران
یه روز یه رشتی وارد خونه میشه، می بینه زنش ........ه …”
“یه روز یه رشتی در کمد را باز می کنه، می بینه حسن آقا …”
چه چیزی درباره لطیفه های رشتی خنده آور است؟
هنگامی که یک ماجرایی تعریف می شود که در آن فردی از میان ما بر خلاف همه آن انتظارات عمومی رفتار می کند، ما آن را بانمک و خنده دار می یابیم.
حالا بیایید ببینیم آن بخش از فرهنگ ما که در لطیفه های رشتی پنهان شده چیست.
در مورد لطیفه های رشتی، معمولا محور لطیفه یک مرد رشتی است که مرد دیگری با زنش خوابیده است. آنچه لطیفه رشتی را برای ما خنده دار می سازد معمولا دو حالت دارد. حالت یک اینست که مرد رشتی هالو است و متوجه نمی شود که مرد دیگری با زنش خوابیده است، و ما به حماقت او می خندیم. در این حالت به حماقت کاراکتر لطیفه می خندیم.
حالت دو اینست که مرد رشتی متوجه این رابطه جنسی می شود، اما واکنشی از خود نشان نمی دهد و به سادگی از کنار آن می گذرد. یعنی وضعیت تعریف شده در لطیفه با انتظارات ما بر اساس تربیت و جامعه پذیری و شناخت ما تناقض دارد و از این روست که وضعیت به نظر ما خنده دار می آید.
حالا بیایید حالت دو را در نظر بگیریم و نگاهی عمیق تر به دلیل خنده داربودن جوک های رشتی بیاندازیم.
مگر نه اینکه انتظار داریم که هر مردی وقتی که مرد دیگری را با زنش می بیند، عصبانی شده، غیرتش به جوش بیاید و بزند یکی از آن دو یا هر دو را بکشد؟ و واکنش خونسرد و عاری از خشونت مرد رشتی ما را به خنده می اندازد!
در فرهنگ ما، ناموس و غیرت** متاسفانه چنان ریشه دوانده که بدون آنکه آگاهانه بدان بیاندیشیم، در ذهنیت ما همواره جاری است.
اول از همه اینکه ما زن را ناموس مرد می دانیم و هنوز باور نداریم که زن هم یک انسان است که اختیار خود را دارد. یک دلیل خنده دار بدون جوک رشتی اینست که زن را هنوز ابزار جنسی برای استفاده مرد می دانیم. هر مردی که دستش برسد، به زن مرد رشتی تجاوز می کند و کنار او می خوابد. زن اعتراضی نمی کند، چیزی نمی گوید، و اصولا در همه جوک های رشتی کاراکتری ندارد، و هنگامی که مردی به سراغ او نمی آید هیچ اعتراضی نمی کند. زن رشتی انتخابی ندارد، اعتراضی ندارد، صدایی ندارد، فقط یا لخت روی تخت خوابیده، یا مورد تجاوز مرد همسایه و بقال و حسن آقا قرار می گیرد. زن رشتی در همه ی این لطیفه ها فقط “ناموس” مرد رشتی است! مرد رشتی هم که به ناموس اهمیتی نمی دهد، پس هر مردی می تواند به زنش دست درازی کند.
دوم اینکه مرد باید “غیرت” داشته باشد، یعنی اینکه از “ناموس” خود دفاع کند و اگر مرد دیگری را با زن خود دید، از خود خشونت نشان دهد** و خون بریزد!اینکه مرد رشتی بدون ارتکاب خشونت از کنار ماجرا رد می شود، برای ما بشدت خنده دار است.
آخرین جوک رشتی را که شنیده اید به خاطر بیاورید و به جای “مرد رشتی” یک “مرد سوئدی” را در آن قرار دهید. آیا بازهم بانمک و خنده دار است؟ طبیعی است که از مرد سوئدی انتظار نمی رود که دست به چاقو بزند و زن خود یا مرد دیگر را بکشد! فرهنگ و قانون کشور سوئد متفاوت است.
این وضعیت رقت بار فرهنگی ماست! به عنوان روشنفکر به نقد حکومت جمهوری اسلامی می پردازیم که چرا دست به سنگسار می زند، ولی کمتر به نقد فرهنگ ناموسی و غیرت پرستی خودمان می پردازیم که مسبب قتل زنان و دختران بسیاری در این مملکت بوده و هست.
برای اینکه عمق این وضعیت رقت بار روشن تر شود، اجازه دهید چند خطی از کتاب «فاجعه خاموش (قتل های ناموسی)» به قلم پروین بختیار نژاد *** را در اینجا نقل کنم.
***
“شیدا زن 16 ساله مریوانی که یک کودک 2 ساله نیز داشت … در حال حرف زدن با مردی در خیابان توسط برادرش به قتل رسید.
مردی به علت سوءظن به همسرش او را پس از 29سال زندگی مشترک در برابر دیدگان فرزندانش به قتل رساند.
خانواده‌ای در خوزستان در کیف دختر خود کارت تبریکی بدون امضاء یافتند. دختر توسط عمویش به قتل رسید و خانواده آن دختر قاتل را بخشیدند.
سعیده دختر 14 ساله بلوچستانی به دلیل شک پدر به او، به وسیله پدر، برادر و دوستان برادرش سنگسار شد و به قتل رسید.
دلبر خسروی، دختر 17 ساله‌ای در دهی نزدیکی مریوان، به دلیل داشتن قصد طلاق از همسر ناخواسته و اجباری خود، توسط پدرش سر بریده شد.
مردی 46 ساله‌ای همسر صیغه‌ای و نوجوانش را که 15 سال بیشتر نداشت به دلیل سوءظن با ضربات چاقو مجروح کرد و مردی که در خیابان در حال حرف‌زدن با او بود را با ضربات چاقو به قتل رساند.
در دزفول، جاسم که خود دارای سه زن بوده دختر 15 ساله‌اش را به دلیل اینکه فکر می‌کرد عمویش به او تجاوز کرده، سر برید.
باز در دزفول، مردی با سوءظن به همسر دومش و با ادعای اینکه پسرش متعلق به او نیست، سر وی و فرزند 7 ساله‌اش را برید.
زهرا دختر 7 ساله اهوازی زمانی که مادرش بر سر اختلافی با شوهرش (پدر زهرا)، به همراه وی به منزل پدری‌اش می‌رود، پس از بازگشت مورد سوءظن پدر خود قرار می‌گیرد. پدر به زهرای 7 ساله شک می‌کند که شاید زمانی که او در منزل پدربزرگش بوده، مورد تجاوز دایی‌اش قرار گرفته باشد. وی با این سوءظن به دست پدر کشته می‌شود.”
***
پروین بختیارنژاد در این کتاب تلاش کرده نمایی از فاجعه خاموش را به ما نشان دهد. مردهایی که او به ما نشان می دهد، مردهایی که سر دختر 7 ساله، خواهر 17 ساله و زن 15 ساله خود را می برند، مردهایی که هیچکدام “مرد رشتی” نیستند. اینان همه مردان باغیرتی هستند که از ناموس خود دفاع می کنند و واکنش آنها همخوان با انتظارات فرهنگی ماست، و از این رو برای ما خنده دار نیست!
ولی آیا واقعا اینطور است؟ آیا ماجرای قتل های ناموسی گریه آور نیست؟ اگر ما واقعا از هر مردی که زن یا دختر یا خواهر خود را با مرد دیگری می بیند انتظار نداریم که دست به جنایت بزند، چرا به جوک های رشتی می خندیم؟ وقت آن نرسیده که از خود بپرسیم فرهنگ خشونت ناموسی را چرا پذیرفته ایم؟

ارسال شده توسط FiAuAhR 1391/01/2 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

می دانیم جایمان کجاست

ملت گرائی

 می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در
 ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از
 موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان
 تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی
 نماینده انگلستان نشست .
 
قبل از شروع جلسه ، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده
 هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست ، اما پیرمرد توجهی
 نكرد و روی همان صندلی نشست ..
 
جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر
 ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند ، اما پیرمرد
 اصلاً نگاهش هم نمی کرد .
 
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای
 نماینده انگلستان نشسته اید ، جای شما آن جاست .
 
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا میكرد که مصدق بالاخره به صدا
 در آمد و گفت :
 
شما فكر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس
 کدام است ؟
 
نه جناب رییس ، خوب می دانیم جایمان کدام است ..
 
اما علت اینكه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا
 دوستان بدانند برجای دیگران نشستن یعنی چه ؟
 
او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و
 کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی
 ماست نه سرزمین آنان ...
 
سكوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پایان
 سخنانش كمی سكوت كرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت.
 
با همین ابتکار و حرکت ، عجیب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت
 تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان
 محکوم شد .

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/12/28 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

برداشت آزاد ...

یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.
یه تاکسی می گیره ، وقتی به محل میرسن ، به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم.
راننده میگه نمیشه ، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.
چرچیل از این حرف خوشش میاد و به راننده ۱۰دلارمیده .
راننده میگه: گور بابای چرچیل ، هر وقت خواستی برگرد !!!!
.........
برداشت آزاد ...

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/12/8 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

ملغمه ای بنام ایران و ایرانی

در پی اعلام این نکته که تاکنون 65000 شرکت تجاری ایرانی در دبی ثبت شده
اند، یکی از ایرانیان گفت: ما ایرانی ها صبح در تهران از خواب بیدار می
شویم. محل شرکت تجاری و مرکز خریدمان در دبی است؛
استعدادمان در تهران کشف شده، اما نبوغمان در اروپا شکوفا می شود؛
برای تحصیل به فرانسه یا لندن می رویم، اما چون از کار در اروپا خوشمان
نمی آید، در ایالات متحده آمریکا کار می کنیم، و هر وقت بیکار شدیم برای
گرفتن حقوق بیکاری به اروپای مرکزی می رویم؛
برنامه های تلویزیونی مان از لوس آنجلس پخش و در خرم آباد دریافت می شود.
فیلم های مان را در بیابان های ایران می سازیم، اما در ونیز و پاریس و
برلین آنها را نمایش می دهیم و از آنجا جایزه فیلمسازی می گیریم؛
در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستیم؛
مهم ترین مقالات سیاسی مان در اوین نوشته می شود، اما در پاریس خوانده می شود؛
از واشنگتن نامزد انتخابات می شویم، اما صلاحیتمان در تهران رد می شود،
بنابراین در برلین انتخابات را تحریم می کنیم و در لندن تصمیم می گیریم
رفراندوم برگزار کنیم؛
در هلند عضو پارلمان و در
اسرائیل رئیس جمهور می شویم، در تهران با حکومت مخالفت می کنیم، در عراق
با حکومت می جنگیم، اما در لبنان از حکومت دفاع می کنیم؛
در تهران کنسرت موسیقی راک برگزار می کنیم،اما در فرانکفورت کنسرت موسیقی
سنتی مان با استقبال آلمانی ها روبرو می شود؛
در آنکارا در کنسرت موسیقی پاپ ایرانی شرکت می کنیم، اما در آنتالیا می
رقصیم، در کانادا برنده مسابقه ملکه زیبایی می شویم، حقوق زنانمان در
مشهد نقض می شود، اما در سوئد از حقوق زنان دفاع می کنیم؛
ولیعهدمان در امریکاست، ملکه مان در یکی از شهرهای فرانسه زندگی می کند،
رئیس جمهور سابقمان در پاریس زندگی می کند، رئیس قوه قضائیه مان متولد
عراق است، در عوض نخست وزیر عراق سالها در ایران زندگی می کرد و رئیس
جمهور اسرائیل متولد ایران است؛
در ایران زندگی می کنیم، در ترکیه تفریح می کنیم، در آمریکا پولدار می
شویم و برای مرگ به ایران برمی گردیم ...؛

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/12/4 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

طنزی از ایتالو کالوینو

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!

شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !

حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان...

دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!
"برای مطالعه ی ادامه ی داستان روی ادامه ی مطلب کلیک کنید"

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/11/29 | نظرات () ادامه مطلب اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

گفتگوی شادروان دکتر مصدق با آندره بریسو، خبرنگار فرانسوی در 15 ژوئیه 1951

مصدق به من گفت:
در مورد ملی کردن نفت رودرروی انگلیسی ها قرار گرفته است و گفتگویش  با هریمن، رئیس جمهور آمریکا و جنگ سازمان های جاسوسی علیه ایران را پیش کشید.
پس از لحظاتی افزود:
من پیر شده ام. فکر نمیکنم به سن هشتاد برسم (در آن زمان 71 ساله بود و 87 سال عمر کرد) شاید هرگز نتوانم به آنچه برای کشورم آرزو میکنم جامه عمل بپوشانم ولی مطمئنم دیگران خواهند آمد، که پس از من این کار ها را به انجام خواهند رسانید. 
آنها امپریالیست ها و شوروی ها را بیرون خواهند کرد. شاه را یا از بین میبرند و یا اخراج میکنند. او با این که نرم خوست، آرزوی بزرگش این است که جای کورش را بگیرد و همه کاره مملکت شود. فکر نمیکنم حزب توده قادر به گرفتن و حفظ قدرت باشد. همینطور ارتش را توانا برای بر خاستن و برپایی یک نظام دیکتاتوری نمی بینم.
امیدوارم سرکرده های شیعه قصد جدی برای ورود به عرصه سیاست نداشته باشند. اگر چنین شود، ایران در آستانه وضعیت فاجعه آمیزی قرار خواهد گرفت که بدوا همسایگان ایران (عراق، سوریه و اردن) را در حالت جنگی با ما قرار میدهد. 
من واقعا از این تشکیلات مذهبی هراس دارم.
درست است که ما مسلمان هستیم، ولی در واقع عرب نیستیم و رودرروی سنی ها قرار داریم. بدین ترتیب تشکیلات آخوند های شیعه با آن سلسله مراتب و امکانات اگر به قدرت دست یابد، ما در داخل مواجه با انقلابی خونین خواهیم شد و در خارج باید نتایج جهاد علیه عراق و اردن و سوریه را تحمل کنیم. فکر نمیکنم مصر و حتی اسرائیل مداخله کنند.
به هر حال اگر این فرض آخری تحقق پیدا کند،  یک آیت اللهی وارد عرصه میشود و نهضتی مالامال از نفرت علیه غرب و حتی ضد یهود و در دشمنی با عرب های سنی راه خواهد انداخت و ای بسا که خیابان ها جای جسد و خون خواهد شد

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/11/18 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

اعراب با ایران چه کردند

۶۳۶ میلادی اعراب مسلمان به ایران حمله کردند و متاسفانه عده‌ای نیز بر این گمان هستند که ایرانیان با آغوش باز به استقبال اعراب شتافتند!!!.

عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت می نویسد: ....

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/10/27 | نظرات () ادامه مطلب اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

آدمهای خاکستری

این روزها جای آدمهای خاکستری در زندگی ام واقعا خالیست ، از این آدمهای سیاه و سپید خسته ام .
محض رضای خدا یکی شان هم خاکستری نیست تا برای روزهای تنهاییم دوست بماند.
از کنار هر کسیکه رد می شوی با همه وجودش به شعورت تنه می زند، به همه آنچه جمع کرده ای یک گوشه ، برای آنکه بگویی من هم آدمم .
 تا وقتی همه ی دردهایت را تلمبار کنی گوشه ی قلبت برای همه قابل استفاده میمانی و بعد از آن مثل یک روزمرگی همیشگی، می شوی یک گوشه از زندگیشان
خیلی که آدم باشند هر یک در میان فرا موشی ، نامت را به خاطر می آورند آن هم به خاطر همه بدی هایی که در حقشان کرده ای!!! .
این روز ها فکر می کنم باید آدم دیگری باشم .
بعضی از آدم های زند گی ام مثل زنگ موبایل شده اند ، حتما باید کوکشان کنی تا صدایشان را بشنوی !! کوکشان که نکنی خواب می مانی، جا می مانی از بودن در کنار آنها.
بعضی ها هم مثل تر مز بریده ها ، همیشه از تو جلو می زنن و بعد هی غر می زنند که فلانی چرا نمی رسی !!
دلم مدتهاست که برای دوستانی که هم پای من بوده اند تنگ شده است ، جایشان همیشه یک گوشه قلبم سبز است
جایشان بین حفره ی هزار و یک و هزار و دو ی قلبم است.
 جاییکه دست هیچ کسی به آنها نمی رسد ،
فراموشی خاطره ها زور ش نمی رسد که کمر نگ شان کند
 فرقی نمی کند که بعد ها آلزایمر بگیری یا تومور بدخیم مغزی تا خاطره هایت را پاک کند، یا بعد از یک تصادف جانانه تهی از هر خاطره ای شوی .
حسی مثل یک تولد از نو ، تو را زنده می کند، با خاطره ی کسانیکه نگذاشتی روی طاقچه عادتهایت بمانند وبگندند .
 تو در هر لحظه از زندگیت لینک می شوی به آدمهایی که میدانی مثل یک حریم پاک ، دوستی هایشان را فریاد نمی زند ، جیغ نمیکشند، وسط این صفر و یک های مضحک ! از لابلای این همه سیم یا بی سیم وایرلس .
دلم برای این آدمها تنگ میشود،آدمهایی که خاکستری اند و قابل باور.
آدمهایی که وسط تنه زدن های هر روز دیگران ، کمی کنارت می ایستند و توی چشمهایت نگاه می کنند و به یادت می آورند که تو هنوز زنده ای حتی زیر آوار همه باور هایت .

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/10/22 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

استبداد ، اختلاس ، حجاب ، ماهواره ، اینترنت

اگر بودجه و مشغله ی فکری که برای این اصول پنج گانه در نظر گرفته ای را ، صرف فقرای جامعه و مردم می کردی ، اگر آن همه دغدغه فکری را برای دانشجویانی که پول شهریه ترم هایشان را ندارند می گذاشتی و اگر آن همه انرژی را برای کمک به روشنفکران و کارآفرینان این سرزمین صرف می کردی ، اکنون لازم نبود تنگه هرمز را ببندی و کابل های اینترنت را از دوشاخ بکشی !!
مردم ما نه عرب هستند و نه دختران شان را زنده بگور می کرد اند که اینگونه نقاب فضیلت گرایی را بر چهره زده ای
 روزی باید ، جوابگوی تمام فرصت هایی باشی که بخاطر فقر مالی و فشار های اجتماعی از مردم این سرزمین گرفتی . اینجا ایران است ، نه کره ی شمالی ، راه را اشتباه آمده ای

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/10/18 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

ژاپن که بودم یه روز دوشنبه رفتم :

از وبلاگ راز سر به مهر : http://mmoeeni.blogspot.com/

 

ژاپن که بودم یه روز دوشنبه رفتم سر کار دیدم تو خیابون پر پلیس و شلوغه؛ وضع غیرعادی بود. یه کم پرس و جو کردم دیدیم یکی خودکشی کرده. البته اینقدر تو ژاپن خودکشیزیاد بود که دیگه خیلی جای تعجب نداشت. پرسیدم: چرا طرف خودکشی کرده؟ فهمیدم طرفمهندس پیمانکار یه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحویلصاحب اش بده. روز جمعه ساختمان کارش تموم نشده بود مهندس پیمانکار از صاحب ساختماندو روز شنبه و یکشنبه مهلت میخواد که ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز کاریبهش تحویل بده. تو این ۴۸ساعت مهندس و تیمش هر کاری می کنند نمیتوانند کارهای نیمهتمام ساختمان رو تمام کنند و ساختمان رو آماده تحویل کنند. روز دوشنبه که صاحبساختمان برای تحویل خونه میاید با جسد حلق آویز شده مهندس پیمانکار مواجه می شه. حالا نکته جالب اش می دونی واسه من چی بود؟ این ساختمان فقط نصب پریز و برق و نظافتاش مونده بود. به دوستان ژاپنی به تعجب می گفتم این چه آدمی بود خب چرا خودکشی کردهبرای همچین موضوع کوچکی. این دیگه خودکشی نداره که. آنها با دهان باز نگاه می کردندمی گفتند خودکشی نداره؟ این آینده شغلی اش به پایان رسیده بود. دو بار زیر قولش زدهدیگه کسی بهش کار نمیداد. چه آدم خوبی بود خودکشی کرده آفرین به این شعورش. میدونی میخواهم چه نکته ای رو بگم تفاوت دیدگاه من رو که فکر می کنم چه آدم احمقی بود برای این موضوع خودکشی کرد دوستان ژاپنی که با دیده تحسین و افتخار به این موضوع نگاه میکردند. فرق دیدگاه رو می بینی؟" /ا.

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/10/11 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

هم وطن حالم بد است

از رفتار خودم، شما،هموطنانم حالم بد است

 از طرز رانندگیتان ،

از صفهای صد شاخه تان ،

از هجوم تاتارگونه تان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ،

از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف ،

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/09/29 | نظرات () ادامه مطلب اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

قضاوت با شما

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/09/22 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

حکایت ما

روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد پادشاه می برند تا مجازاتش را تعیین کند . پادشاه برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم . ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند . عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی؟ ملانصرالدین می فرماید : انشاءالله در این سه سال یا شاه می میرد یا خرم!
 
نکته :
 
در یک جامعهء عقب مانده  ؛ همهء مشکلات بامرور زمان حل میشوند
قدیمها می گفتند از این ستون به آن ستو ن فرج است ...........مردم هم که حافظه ندارند

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/08/28 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

رده بندی کشورها از نظر شادی

داستان از یک نظر خواهی BBC شروع شد. در این نظر خواهی، آمار نشون داد که ۸۱ ٪ از مردم انگلیس، به جای افزایش ثروت از دولت توقع دارند که زندگی شادتری براشون فراهم کنه.

سئوال اینجا بود که چطور؟ به عنوان اولین قدم، دانشگاه لیسستر، پروژه ای با هدف رتبه بندی کشورها از نظر شادی مردمشون تعریف کرد. نتایج این رتبه بندی و دلایل شادی ملتها خیلی خیلی جالب بود به خصوص ایران! ! !

نتایج رو ببینین:

!!!!

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/08/25 | نظرات () ادامه مطلب اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

و تو چه دانی که کانادا کجاست؟

... و آنانکه اموال و پول بانکها را بردند و انفاق نکردند، بزودی آنان را در کانادا جای خواهیم داد و تو چه میدانی کانادا کجاست؟ در آنجا رودهای بسیاری در زیر درختانش جاریست و حوریان خوش اندام با نوشیدنی های گوارا منتظر اختلاس کنندگان هستند. این پاداش کسانی است که با اعتقاد کامل اختلاس میکنند و جیم میشوند. باشد که شما هم پیروی کنید.

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/08/22 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

تست اطلاعات عمومی اجتماعی

۱. تفاوت "حضرت والا" و "حضرت آقا" را توضیح دهید!

۲. دو کلمهء "مقام عظمای ولایت" و "شاهنشاه آریا مهر" را تعریف کنید!

۳. معنی عبارتهای " جانم فدای رهبر" و " جان نثار" را به طور خلاصه شرح دهید!

۴. دو کلمهء "بیت" و "کاخ" چه تفاوتهایی دارند؟!

۵. تفاوت دو گروه "عاشق ولایت" و "سلطنت طلب" را در چند سطر توضیح دهید!

۶. "بنیاد پهلوی" و "بنیاد علوی" چه کارکردهایی داشته و دارند؟!

...

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/08/16 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

داستان جدید:

سرپرست وزارت آموزش و پرورش می گوید: کتاب های درسی دختران و پسران باید جدا
بشود. البته اینکه چرا خداوند بزرگوار برای دختران و پسران و مردان و زنان یک
کتاب فرستاده از اسرار است و اسرار را نه سرپرست وزارت آموزش و پرورش می داند و
نه دختران و پسران.

احتمالا در کتاب درسی دختران داستان دهقان فداکار اینگونه خواهد شد:



صغرا خانم فداکار

صغرا خانم فداکار خیلی ناراحت شد اول خواست پیراهنش را در بیاورد به چوبدستی اش
ببندد  به و آتش بزند، بعد یادش آمد که لخت می شود و اگر چشم مسافران نامحرم
به او بیفتد، خدا او را با چوبدستی اش در آتش جهنم می اندازد. بعد خواست چادرش
را استفاده کند که یاد موهایش افتاد. سپس متوجه شد لازم نیست مثل مردها به هر
بهانه ای لخت بشود، او زن است و خدا به او عقل داده لذا نفت فانوسش را ریخت روی
چوبدستی اش و آن را آتش زد و چون دویدن برای زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار
رفت اما دیگر دیر شده بود و قطار با سنگ ها برخورد کرد و همه ی مسافران شهید
شدند اما صغرای فداکار دین و اعتقادش را زیر پا نگذاشت.



انا لله و انا الیه راجعون

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/08/8 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

طرح تفکیک جنسیتی

بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور ؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک (پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :
اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است.

1) در مسیر برگشت از مهد کودک :
لضا لضا (همان رضا ) مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها !
رضا : مامان چیه ؟!
2) 3 سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه
راننده رو به بچه های داخل سرویس : همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!
جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟
3 ) 5 سال بعد از 3 سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی
رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.
جواد : چی ؟
رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم
جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا !
4) 4 سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا
رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا
جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.صداش خیلی عجیب غریب بود.یواشکی حرف میزد و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟!
رضا : تو چی گفتی ؟
جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد !
5 ) 6 سال بعد ؛ دانشگاه
جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟!
رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟
6 ) چند سال بعد ، شب خواستگاری
جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟!
7 ) چند ماه بعد ، شب ازدواج
جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟!
خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب!
8 ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت
جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟
خانم : از کجا بیاریم.تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟
9) خیلی سال بعد
نسل ایرانی منقرض شد...

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/08/7 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

چگونگی بروز بحران

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن:  «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
 
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!
رییس: «از کجا می دونید؟»

پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!
 
خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/07/29 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

دلایل جالب برکناری دو مقام اروپایی

می دونین وقتی توی تلویزیون ما می گن فلان مقام اروپایی یا آمریكایی  متهم به فساد مالی شد یعنی چی؟

به گزارش عصر ایران، روزنامه اردنی الدستور نوشت: شهردار استکلهم پایتخت سوئد که همزمان ریاست یکی از احزاب این کشور را نیز برعهده دارد ناگهان بدون مقدمه و به صورت ناگهانی خود را در میان موجی از انتقادات و خشم کم نظیر مردمی دید و از
طرف مطبوعات و رسانه ها به فساد مالی متهم شد.
البته شهردار استکلهم در واکنش به این انتقادات قسم یاد کرده که در پمپ بنزین، متوجه جا گذاشتن کیف پول خود می شود و لذا مجبور شده از کوپن های دولتی برای پرداخت هزینه بنزین استفاده کند. وی اضافه کرد: در این شرایط چه باید می کردم ؟ آیا باید با پای پیاده به شهرداری می رفتم یا اینکه از سایر شهروندان پول قرض می گرفتم؟ من فقط کیف پولم را جا گذاشته بودم.این خبر را که مربوط به مدتی پیش است بخوانید: شهردار استکلهم به دلیل پرداخت هزینه بنزین خودروی شخصی اش از بیت المال، مجبور به کناره گیری شد.
وی در نهایت مجبور به کناره گیری از سمت شهردار استکلهم شد.
تمام این اتهام شهردار استکلهم این بود که خانم شهردار با استفاده از کوپن های دولتی (ژتون)، برای خودروی شخصی خود بنزین زده است.
منتقدان و مطبوعات در سوئد گفته اند: اگر شهردار از اموال عمومی استفاده شخصی کند پس دیگر کارمندان شهرداری با اموال عمومی به دست آمده از مالیات های عمومی، چه می کنند و این مبالغ را چگونه هزینه می کنند؟
.
البته مطبوعات و منتقدان این توجیه های خانم شهردار را نپذیرفته و گفتند: این توجیه ها برای شهردار استکلهم مناسب نیستند و وی می توانست به جای خیانت در امانت، خودروی خود را ترک و از وسایل حمل و نقل عمومی برای رسیدن به مقصد استفاده کند.
شهردار استکلهم علاوه بر کناره گیری از سمت خود، از جایگاه حزبی اش نیز به عنوان رئیس حزب، کنار گذاشته شد تا به کلی از صحنه سیاسی سوئد حذف شود.
یک رویداد مشابه در فنلاند
این درحالی است که پیش از این وزیر بهداشت فنلاند نیز به دلیل کشف فساد مالی اش مجبور به استعفا شد.
این وزیر فنلاندی به هزینه دولت، سه مرتبه با همسر خود تماس تلفنی بین المللی برقرار کرده بود.
این حادثه باعث خشم و عصبانیت افکار عمومی و مطبوعات فنلاند شد چرا که این فرد با سوءاستفاده از جایگاه خود به عنوان وزیر کابینه با هزینه پرداختی توسط مالیات دهندگان فنلاندی سه مکالمه بین المللی شخصی انجام داده بود.
این وزیر فنلاندی نه تنها استعفا کرد بلکه پرونده ای برای وی در دادگاه تشکیل و مجبور شد هزینه این سه تماس تلفنی بین المللی را بپردازد

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/07/26 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

تا بحال اصطلاح شهر هرت رو زیاد شنیدید اما از خودتون پرسیدید واقعا شهر هرت کجاست؟

- شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب.
-
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر  رو می شناسن.
-
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند..
-
شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند.
-
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
-
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند.
-
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد.
-
شهر هرت جایی است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
-
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن.
-
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخها می سازن.
-
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه.
-
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه پس میرویم  ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و ........ را آباد میکنیم..
-
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.
-
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی.
-
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
-
شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ....
-
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه.
-
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن..
-
شهر هرت جایی است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده...
-
شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
-
شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
-
شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جایی است كه ...........

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/07/24 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

بدون شرح

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/07/19 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

مواد درسی امسال


موضوع انشا:
 
1) نیویورك خود را چگونه گذراندید؟

2) علم بهتر است یا جریان خاص؟

3) دوست دارید در آینده رحیم مشایی شوید؟ چرا؟

4) موضوع انشا (مناطق) آزاد

5) [...]

ریاضی:
 
 1) اگر قیمت خانه در سال اول از قرار متری 300 هزار تومان باشد و در سال هشتم از قرار متری دو میلیون تومان باشد، ثابت كنید در هشت سال قیمت خانه ثابت مانده است.

2) جعفرقلی بیكار است. او دارای مدرك دانشگاهی و بیست و شش سال سن است. اگر در شش سال، هر سال دو تا سه میلیون شغل ایجاد شده باشد، الان جعفرقلی چندشغله است؟ اگر شونزده شغل بهش رسیده باشد چرا الان بیكار است و درآمد و بیمه هم ندارد؟

3) جعفرقلی هشتش گرو نه‌اش است اما تلویزیون می‌گوید جعفرقلی خوشبخت است و خوشی زیر دلش زده است. با ذكر فرمول نشان دهید چرا جعفرقلی احساس بدبختی می‌كند؟

4) [...]

5) اگر یارانه نقدی ماهانه نفری 40هزار تومان باشد واقعا چی كار كنیم باهاش؟ با رسم شكل توضیح دهید.

علوم:
 
1) نحوه تولید كیك زرد را با ذكر فرمول بنویسید و در انتها نیم كیلو كیك زرد در زیرزمین مدرسه تولید كنید.

2) با ذكر فرمول ثابت كنید احیای چای ایرانی و گندم ایرانی و برنج ایرانی با كیمیاگری و تبدیل مس به طلا تفاوتی ندارد.

جغرافیا:
 
1) دریای خزر چند درصدش برای ما است و با روسیه چه كار كنیم در كل؟

2) برای خشك شدن دریاچه ارومیه چه راه‌هایی داریم؟

3) برای از بین رفتن جنگل‌ها سه راه جدید پیشنهاد دهید. (توجه كنید كه قاچاق چوب، فروش به بخش خصوصی و آتش‌سوزی راه‌های جدید نیستند)

4) [...]

تاریخ:
 
 1) مكتب ایرانی را شرح دهید و شكل اسفندیار رحیم‌مشایی را بكشید.

2) قبل از اینكه آقای محمود احمدی‌نژاد رییس‌جمهور شود دنیا چه شكلی بود؟

3) اولین كسی كه در طول تاریخ برای مدیریت جهان ثبت نام كرد چه كسی بود و چه شد؟

4) [...]

5) به غیر از امیر منصور آریا كدام شخص توانست، در طول تاریخ، سه سال بعد از مرگش فعالیت داشته باشد و 3000 میلیارد تومان اختلاس كند؟

پاسخ‌ها

پاسخ‌های خود را گوشه روزنامه یادداشت كنید. پاسخنامه در دفتر روزنامه، طبقه دوم، كشوی سوم از پایین موجود است.J

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/07/19 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

حساب‌داری و حساب‌رسی در زمان هخامنشیان

نخستین مدرک کشف شده حساب‌داری در جهان، لوحه‌های سفالین از تمدن سومر در بابل (Babylon) است و ‏قدمت آن به ۳۶۰۰ سال قبل از میلاد می‌رسد و از پرداخت دست‌مزد تعدادی کارگر حکایت دارد. تعدادی از اشیای شمارشی به شکل مخروط، کُره (تیله) و میله (باتونه) به دست آمده است. علاوه بر شوش، در «چغامیش» در نزدیکی شوش نیز داده‌‌هایی مثل مهره‌‌ها و گلوله‌‌های شمارشی و هم‌چنین گل‌نوشته‌‌های اقتصادی که نشان‌دهنده شمارش است، به‌دست آمده است. در تخت جمشید و با یافتن حدود ۳۰ هزار لوح گلی که به خط ایلامی بوده، اطلاعات گرانب‌هایی را ارایه کرده است. این لوح‌ها متعلق به «بایگانی دیوانی داریوش» بوده است. متن این لوح‌ها بیش‌تر کوتاه و حاوی مطالبی درباره درآمدها و هزینه‌هاست.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

دانلود فایل صوتی

ایرانیان قرن‌ها به خبرگی و مهارت در امور مالی، محاسباتی و حساب‌داری، زبان‌زد جهانیان بوده‌‌اند. به‌طوری که نظام مالی و اداری امپراتوری بیزانس در قرن هفتم میلادی، به تقلید از اصلاحاتی بوده که در قرن ششم میلادی در تشکیلات مالی، اقتصادی، پولی و حساب‌داری ایران به دست «انوشیروان» صورت گرفته است. نخستین مهارت‌ها در گستره موضوع‌های مالی، بانکی و حساب‌داری در ایران را به استناد اوح‌های کشف‌‌شده در «بابل» و به دوران «فریدون» نسبت می‌‌دهند. در دورانی که می‌‌توان بابل را پایتخت ایران به حساب آورد، اسناد و قراردادهای مالی مهم نوشته بر گل را در کوره می‌‌پختند تا از خطر نابودی ایمن بماند. مخارج بزرگان دربار و حتا شخص پادشاه، بدون استثنا و به‌دقت بازبینی و حساب‌رسی می‌‌شده است.

در لوح‌های فراوان گلی که از قسمت خزانه تخت‌جمشید به‌دست آمده است، روشن می‌‌شود که در زمان حکومت هخامنشیان سازمان اداری گسترده و منظمی وجود داشته که به همه زمینه‌‌های اقتصادی و اجتماعی کشور رسیدگی می‌‌کرده است. صورت کارگاه‌‌های خیاطی و فرش‌با‌فی و مبل‌‌سازی و میزان محصول کشت‌زارها، دام‌داری‌‌ها و سهم ماهانه هر یک از کسانی که به کار مشغول بوده‌‌اند و ده‌ها حساب دیگر در مرکز استان‌ها نگه‌داری می‌‌شده است. الواح و اسناد پرسپولیس جنبه داستانی و روایتی ندارد، بلکه واقعیت عینی در این اسناد به وضوح مشخص است. عمده این اسناد، به دو بخش تقسیم می‌شود:

لوح‌های به دست آمده در تخت جمشید، از نظام دست‌مزدها در زمان دایوش اطلاعات جالبی به دست می‌دهد. طبقه‌بندی دست‌مزدها بسیار غنی و از جهاتی چنان «مدرن» است که گاه پیش‌رفته‌تر از امروز به نظر می‌آید............... 

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/06/26 | نظرات () ادامه مطلب اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

ادب اصیل ما

شب سردی بود ….
پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …
شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …
رفت نزدیک تر …
چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …
با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه …
میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش …
هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..
دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ….
تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …
خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت …
دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …
مادر جان ! پیرزن ایستاد …
برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه …
موز و پرتغال و انار ….
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه…..
مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر
من …
مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بی هیچ توقعی  …
اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند …
میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …
قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش …
دوباره گرمش شده بود …
با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه ….
 پیر شی ! خیر بیبینی
!
در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست
 هیچکس سوار بر اسب نیست
هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید
 در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.
 این ادب اصیل مان است:نجابت - قدرت - احترام - مهربانی - خوشرویی

 

ارسال شده توسط FiAuAhR 1390/06/4 | نظرات () اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در گوگل ریدر اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در google buzz اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب

درباره وبلاگ

دوستان عزیز :
این وبلاگ به صورت نامنظم به روز میشود ، لذا ممکن است تایید و یا پاسخگویی به نظرات ارزشمند شما گاهی به تعویق بیفتد !
و همچنین برای تبادل لینک خواهشمندم به وبلاگ دوم بنده با عنوان fiauahr ( که در قسمت پیوندهای وبلاگ موجود است ) مراجعه فرمایید

مدیر وبلاگ: FiAuAhR

آمار وبلاگ

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

FiAuAhR تعداد ارسال ها: 35

نظرسنجی

به نظر شما تا انحلال رژیم جمهوری اسلامی چند سال مانده !؟

امکانات